سریال ترکی شعله های آتشسریال ترکی شعله های آتش (شعله ور)سریال ترکی شعله ورسریال ترکیه ایفرهنگ و هنر

خلاصه داستان قسمت ۶۶ سریال ترکی شعله های آتش

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۶۶ سریال ترکی شعله های آتش (شعله ور) را می توانید مطالعه کنید. با ما همراه باشید. این سریال در ژانری رمانتیک ساخته شده است. سناریوی سریال ترکی شعله های آتش (شعله ور) از داستان فرانسوی  le bazar de la charité بازنویسی شده است. بازیگران اصلی این سریال عبارتنداز؛ دمت اوگار Demet Evgar، دیلان چیچک دنیز Dilan Çiçek Deniz، هازار ارگوچلو Hazar Ergüçlü و….این سریال روایت گر زندگی سه زن از دنیاهای مختلف است.

خلاصه داستان قسمت ۶۶ سریال ترکی شعله های آتش
قسمت ۶۶ سریال ترکی شعله های آتش

خلاصه داستان قسمت ۶۶ سریال

جمره وارد خانه ی چلبی می شود اما جز خودشان کسی آنجا نیست که چلبی می گوید: «فرستادمشون برن که خودمون دوتایی باشیم. » جمره اولین کاری که می کند به اتاق گونش می رود و او را در آغوش می گیرد. گونش از دیدن مادرش در خواب و بیداری خیلی خوشحال می شود.
عمر در محله با زینب روبرو می شود. زینب می گوید: «سلام علیکم آقا عمر! چرا تعجب کردی مگه خودت صدام نکردی؟ » عمر می گوید: «من به خاطر مادرت صدات زدم. » زینب که انگار کمی دلش پر است می گوید: «آره خب مگه به خاطر چیز دیگه بهم زنگ میزدی! » عمر می گوید: «زنگ میزدم چی میشد مگه؟ تو خیلی وقت پیش راه این محله رو فراموش نکردی؟ » زینب می گوید: «تو باعث شدی فراموش کنم. » همان موقع رویا از راه می رسد و با دیدن آنها جا می خورد و وقتی عمر زینب را معرفی می کند، رویا می گوید: «زینو؟ » زینب خودش جواب می دهد: «فقط عمر منو زینو صدا میزد. » بعد هم موقع خداحافظی زینب می گوید ایوالله که رویا کمی ناراحت می شود. عمر فورا دست رویا را می گیرد تا بروند. زینب به دستان انها با بغض خیره می شود.

سینان در مورد سکه می گوید که خیلی قدیمی و ارزشمند است و تنها یکی از این سکه ها در حراجی های خارج ۲۰ هزار یورو فروخته میشود. سینان اضافه می کند که این آثار را در زمان های متفاوت و از راه های مختلف به خارج از کشور می برند. اوزان و آلتان تصمیم می گیرند بفهمند که این زمان ها کی و به وسیله چه کسی انجام می شود. همچنین سینان می گوید که دزدیده شدن آثار تاریخی به همین روش سه سال پیش هم اتفاق افتاده اما ردی از کسی نمانده که بخواهند دنبالش بروند.
اطلس که خیلی ترسیده شماره اسکندر را به خدمتکار خانه داده تا به او زنگ بزند که بیاید. وقتی اسکندر خودش را می رساند اطلس فورا خودش را به آغوش او می اندازد. اسکندر می گوید: «چیچک هیچ وقت تورو تنها نمیذاره. برمیگرده پیشت. بهت قول میدم. » چیچک که پشت در است، با شنیدن این حرف لبخند میزند و وارد اتاق می شود. او اطلس را در آغوش می گیرد و می گوید: «دیگه هیچ جا نمیرم عزیزم. همیشه پیشتم. »
چلبی به جمره می گوید: «حالا میتونیم زندگیمون رو از جایی که مونده بود ادامه بدیم. » جمره می گوید: «چون تو شانس دیگه ای برام نذاشتی من اینجام نه چیز دیگه! » چلبی به برگه های طلاق اشاره می کند و به جمره می گوید: «اینا برگه هاییه که طلاقمون رو فسخ میکنه. تو باید امضاشون کنی. »

جمره می خندد و می گوید: «واقعا که فکر نمیکنی اونارو امضا کنم؟! تو واقعا مریضی. » چلبی می گوید: «چون دوستت دارم؟! » جمره می گوید: «بعد از کارایی ک در حقم کردی چطور تو روی من نگاه میکنی؟! هنوزم اثرات عشقی که بمن داری رو بدنم و روحم مونده! » چلبی فریاد میزند: «دیگه تموم شد. اصلا دیگه اون کارارو نمیکنم. من بدون این که متوجه بشم و ناخواسته با از دست دادن کنترلم اون کارارو کردم ولی قول میدم دیگه انجامشون ندم. » جمره می گوید: «انتظار نداری که باور کنم؟ » چلبی می گوید: «تا وقتی اینجایی اینو بهت ثابت میکنم. الان فقط خانواده سوری میشیم اما من منتظر
روزی میمونم که دوباره دوستم داشته باش. »
وقتی رویا از اوزان می شنود که جمره به کل به خانه چلبی برگشته است خیلی عصبانی می شود و می گوید: «جمره رو با تهدید اونجا نگه داشته این یه جرم خیلی بزرگه! » و فردا صبح با افراد پلیس وارد خانه چلبی می شود و جمره و چلبی را می بیند که همراه هم صبحانه می خورند. رویا با نگرانی به جمره می گوید: «میدونم تهدیدت کرده. پاشو بریم. » جمره بلند می شود و می گوید: «من به خواست خودم اینجام رویا. ما طلاقمو فسخ کردیم. » و چلبی لبخندی به روی رویا میزند. رویا با عصبانیت پیش اوزان و عمر برمی گردد.

صبح خیلی زود اسکندر به در خانه ی تورمیس می رود و به چیچک و اطلس می گوید: «آماده شین بریم بیرون. واستون سورپرایز دارم. » چیچک می گوید: «معلومه که اطلسو میتونی ببری اما من نمیام. » اطلس دستان چیچک را می گیرد و از او خواهش می کند و چیچک هم که طاقت ندارد به او نه بگوید قبول می کند. آنها با هم به پارک میروند و همراه هم فوتبال بازی می کنند و کلی خوش می گذرانند.
چلبی از جمره می خواهد برای شب که تبلیغات نامزدی انتخاباتی اش است کنارش باشد. جمره قبول می کند و می گوید: «امروز میخوام برم رویارو ببینم. درو که روم قفل نمیکنی؟ » چلبی می گوید: «تا وقتی تو طبق قوانین بازی کنی، منم به قولم عمل میکنم. تو خونه مثل دوتا غریبه ایم. اما از بیرون خیلی زوج خوشبختی هستیم. » به محض رفتن چلبی، جمره به رویا زنگ میزند و توضیح میدهد که با چلبی توافق کرده اند و همه چیز را تعریف می کند.
صبح که عمر به مغازه اش می رود؛ زینب را می بیند که از انجایی که حتی جای کلیدهایش را میداند هم وارد مغازه شده و برای خودش چایی ریخته و منتظر عمر است.

۰ ۰ آرا

رأی دهی به مقاله

برای امتیاز به این نوشته جدولیاب کلیک کنید!

[کل: ۰ میانگین: ۰]

l

نوشته های مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن
بستن