خلاصه داستان قسمت ۳۸۱ سریال ترکی روزگاری در چکوروا + پخش آنلاین

در این مطلب از سایت جدولیاب خلاصه داستان قسمت ۳۸۱ سریال ترکی روزگاری در چکوروا را می توانید مطالعه کنید. این مجموعه ترکیه ای باء نام ” زمانی در چوکوروا ” نیز در ایران شناخته می شود. ژانر این سریال درام رمانتیک است و کارگردانان این سریال مورات سراچ اغلو می باشد. نخستین قسمت از این مجموعه در تاریخ ۱۳ سپتامبر ۲۰۱۸ از شبکه آ تی وی پخش شد.

خلاصه داستان قسمت ۳۸۱ سریال ترکی روزگاری در چکوروا + پخش آنلاین
قسمت ۳۸۱ سریال ترکی روزگاری در چکوروا

قسمت ۳۸۱ سریال ترکی روزگاری در چکوروا

زلیخا وقتی خبر بارداری امید را میشنوه حسابی بهم میریزه و شوکه میشه ولی چیزی بروز نمیده و کنترل میکنه خودشو و خیلی معمولی و طبیعی بهش میگه تو فکر کردی من و دمیر به این فکر نکردیم؟ ما این احتمالم دادیم که اگه بخوای بچه را به دنیا بیاری مشکلی نداریم ولی دمیر بچه را ازت میگیره یا مجبورت میکنه تا بندازیش. امید با پررویی بهش میگه من بچه مو سقط نمیکنم به هیچ وجه ما این بچه را باهم بزرگش میکنیم من و دمیر باهم شاید هم بیام عمارت تا بچه هاشو کنار هم داشته باشه. زلیخا میگه حالا از من گفتن بود این یه شانسه واست که اگه میخوای بچه تو داشته باشی ببینیش کنارت باشه میتونی فرار کنی ولی اگه واست مهم نیست که ببینیش یا نه به دنیاش بیار، دمیر ازت میگیره و حسرت دیدنشو به دلت میزاره و سوار ماشینش می شود و با گریه به طرف عمارت میره.

وقتی به عمارت میرسه سودا با دیدن حالش پیشش میره و میگه که چیشده؟ چرا گریه میکنی؟ زلیخا با گریه میگه بدبختیا تمومی نداره قرار نیست طعم خوشبختیو بچشم، امید حامله ست. سودا با شنیدن این حرف شوکه شده و میگه مطمئنی؟ زلیخا میگه خودش اومد گفت بهم قصد سقطم نداره، امید میگه فعلا به دمیر چیزی نگو بزار منم شانسمو امتحان کنم برم باهاش حرف بزنم شاید راصی شد به سقط کردنش. تو شرکت ازجان یکسری کاغذ میبره به دمیر نشان میدهد و میگه که مثل اینکه زلیخا خانم ۲۵ درصد از سهام شرکتو فروختن. دمیر میگه امکان نداره و با حالتی ناباورانه به برگه ها نگاه میکنه و به شدت عصبی میشه و به طرف عمارت میره.

دمیر به خاطر این کارش یا زلیخا دعوا میکنه، زلیخا بهش میگه یادت نره که چیکار کردی تو به من خیانت کردی منم فقط میخواستم از اینجا برم اگه فقط خودم بودم واسم مهم نبود ساک لباسامو جمع میکردم و میرفتم ولی پای بچه هام وسط بود، آینده بچه هام در میان بود واسه همین اینکارو کردم پاش بیوفته بازم همین کارو میکنم. دمیر میگه اونا بچه های منم هستن من هیچوقت نمیذاشتم که سختی بکشن، زلیخا بهش میگه تو اگه به فکر بچه هات بودی اصلا خیانت نمیکردی. دمیر معذرت خواهی میکنه. دمیر میگه حالا به کی فروختی؟ کی هست؟ زلیخا میگه نمیدونم انقد عصبی بودم که اصلا به اینا فکر نکردم فقط اسم موکلشو میدونم. دمیر اسمشو میپرسه از زلیخا و برای پیدا کردنش به شهر استانبول میره تا هرجور و با هر قیمتی که شده سهام را پس بگیرد.

ثانیه حقوق هفتگی کارگرها را میدهد که متوجه می شود دستمزد جومالی از بقیه بیشتره و بهش میگه حقوق تورو بعد از همه میدم. ثانیه عفور را صدا میزنه که چرا جومالی از بقیه بیشتر پول میگیره؟ غفور میگه دستش تنگ بود ازم کمک خواست بهش پول قرض دادم، ثانیه قبول میکنه و میگه باشه به جاش هفته دیگه بهت کمتر میدیم تا قرضی که گرفته صاف بشه. غفور پیش جومالی تو طویله میره و باهم درباره پولی که قرار گذاشته بودن حرف میزنن، غفور راضی میشه که از مبلغی که توافق کردن کمتر بگیره و بهش میگه که ثانیه چیزی نباید درباره این بفهمه. بتول و شرمین تو کافه نشستن که بتول میگه میخوام با این امید بیشتر اشنا بشم باید به یه بهانه ای بریم بیمارستان، شرمین میگه لازم نیست به زودی میبینیش اینجا کوچیکه. همان موقع امید در حال رد شدن از اونجاست که شرمین میگه بیا خودش اومد، بتول میگه حواست باشه و میره جلوی ماشین امید خودشو یکدفعه میندازه روی زمین.

همه دورش جمع میشن و امید سریعا از ماشین پیاده میشه تا ببینه چیشده؟! بتول چشاشو باز میکنه و میگه خوبم چیزیم نیست یکدفعه چشام سیاهی رفت، س مین نگران شده و میگه بریم بیمارستان ببینیم چیشده و امید با خودش اونارو میبره بیمارستان. تو بیمارستان امید چکاپ کامل میگیره از بتول. بتول میگه احتیاجی نبود من حالم خوبه. امید فشارشو کنترل میکنه . بتول جوری که امید بشنوه با شرمین جوری حرف میزنه که انگار دلش از دست دمیر پره و خوشش نمیاد ازش. بتول با امید دست دوستی میده و بعد از دیدن جواب آزمایش اونجارو ترک میکنن. شرمین با بتول دعوا میکنه که چرا بدون هماهنگی همچین کاری کردی و حسابی ترسوندتس، بتول میگه فکر کردم فهمیدی خودت. دمیر رد اون وکیلی که زلیخا اسمشو داده بود را تو استانبول میگیره ولی متوجه میشه که خیلی ها ازش شکایت کردن و فراریه، دمیر حسابی عصبی میشه.

سودا شبانه پیش امید میره و بهش میگه نمیخوام سرنوشتت مثل من بشه اون بچه را سقط کن تا طعم بی پدریو نچشه، امید با عصبانیت او را از اتاقش بیرون میکنه و میگه من هیچ وقت همچین کاری نمیکنم. زلیخا به عمو شادی زنگ میزنه و درباره کسی که سهامو ازش خریده میپرسه که بهش میگه من هیچی نمیدونم اصلا تحقیق نکردیم درباره اش خودت میخواستی زودتر معامله کنیم، زلیخا حدس میزنه که کار فکرت باشه و او سهامو خریده. دمیر به خانه عمو شادی میره تا درباره خریدار سهام باهمدیگه حرف بزنن و وقتی میفهمه عمو شادی هم خبر نداره میگه باید سهامو پس بگیرم هرجور که شده باید پسش بگیرم…

بیشتر بخوانید:

(بخش دوم) خلاصه داستان قسمت اول تا آخر سریال ترکی روزگاری در چکوروا + عکس


l

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *